دختری زیبا  اسیر پدری عیاش ک در امدش فروختن شبانه ی دخترش بود...:دخترک روزی گریزان از منزل پدر نزد حاکم شهر پناه برد وقصه باز گو کرد حاکم دخترک را نزد زاهد شهر امانت سپرد اما جناب زاهد ان شب دختر را.....

دختر نیمه شب ب جنگل گریخت و چهار پسر مست او را در اطراف کلبه شان یافتند و قضیه جویا شدند پسر ها با کمی فکر ب دختر گفتند برو در کلبه ما باش ما نیز میاییم.دختر ترسان از این ک چگونه تا صبح با پسر ها سر کند خوابش برد......

صبح ک بیدار شد دید ک پسرها از سرما بیرون کلبه مرده اند!بازگشت و بر دروازه شهر داد زد از قضاروزی اگر حاکم شوم خون صدشیخ ب یک مست فدا خواهم کرد و وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند مستان ز خدا بی خبرند...........



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳٠ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نسا کریمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.