دختری زیبا.........

دختری زیبا  اسیر پدری عیاش ک در امدش فروختن شبانه ی دخترش بود...:دخترک روزی گریزان از منزل پدر نزد حاکم شهر پناه برد وقصه باز گو کرد حاکم دخترک را نزد زاهد شهر امانت سپرد اما جناب زاهد ان شب دختر را.....

دختر نیمه شب ب جنگل گریخت و چهار پسر مست او را در اطراف کلبه شان یافتند و قضیه جویا شدند پسر ها با کمی فکر ب دختر گفتند برو در کلبه ما باش ما نیز میاییم.دختر ترسان از این ک چگونه تا صبح با پسر ها سر کند خوابش برد......

صبح ک بیدار شد دید ک پسرها از سرما بیرون کلبه مرده اند!بازگشت و بر دروازه شهر داد زد از قضاروزی اگر حاکم شوم خون صدشیخ ب یک مست فدا خواهم کرد و وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند مستان ز خدا بی خبرند...........

/ 28 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

[گریه][گریه] خیلی زیبا بود

RRR

سلام عزیزم...وبلاگتو لینک کردم اگه تو هم دوس داشتی بلینکم...ممممرسی

hidden

[گریه] iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

پانبذا

♥وقتـــــــــــی کسی به عشقــــــــــش میگه نفســـــــــمی♥ ♤یعنی نمیشه نفســــــــــــم رو با کـــسی قســـــــمت کنم♤ ♡یعنی آدم باش و فقـــــــــــط مال من بــــــــــــــــاش♡ ??یعنی چشمات باید فقــــــــــــــط منو ببینه??

پانبذا

♥وقتـــــــــــی کسی به عشقــــــــــش میگه نفســـــــــمی♥ ♤یعنی نمیشه نفســــــــــــم رو با کـــسی قســـــــمت کنم♤ ♡یعنی آدم باش و فقـــــــــــط مال من بــــــــــــــــاش♡ ??یعنی چشمات باید فقــــــــــــــط منو ببینه??

شادی

خیلی جالب بود. اپم بهم سربزن.

Haniye

چند بـــــــار دیگر تكرار شـــــــود رفتنهـــــــای بی خبـــــــر تـــــــا باورمان شـــــــود بی خبـــــــر می رود انكه مـــــــاندنی نیست....

Haniye

☜☜بَـــضـــی وَقـــتا ↓↑میـــدونی ↓↑ یـــه⇜ ♪♬آهَــنـــگ♬♪ •●بـاعِـــث میـــشه●• ⇩▧⇩▧⇩▧⇩ ↯↯↯بِــهَــم بِـــریزی↯↯↯ امـــا⇜⇜ هِـــی⇜⇜⇜ ⇦گـــوش میــدیــش⇨